متن زير پاسخ هاي مستقل نويسندگان چراگاه به اين سوال است كه «چرا چراگاه ؟» ، به مناسبت سومين سالروز تاسيس چراگاه !
جعفر
طرح واجرا و همتش با مسعود بود !اولاعملاً ما فقط سیاهی لشکری بودیم که رو همراهی ما حساب باز کرده بود! وگرنه هیچکدوم وبلاگ باز نبودیم قبل از اون!چه ها گذشت و گذشت تا شد دوسال. به قول اون بنده خدا:" کسی که جونش و کف دستش نذاشته !" ...قراره بنویسیم چرا چراگاه ولی هرکار می کنم دلم پا نیس که بنویسم !:چراگاه اولش این...... مسعود این و گفت... من این کارو کردم و...مجتبی چی گفت و... تا الان!!!
دلم می خواد اینا رو بنویسم:
راه و رسم و یاد نداشتیم و اگر یاد گرفتیم زیر بار نرفتیم!اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم می رسه که سر به دار بدیم و ...! تن به ذلت دادن تو این عرصه حداقل با تفکر چراگاهی یعنی بی دلیل هلاک نوشته های دیگری شدن !مجیز بی دلیل گفتن! از پائین به کسی که بالا نیست نگاه کردن! حتی شما یی که اینا رو می خونی حتماَ یادت میاد که یه بار پر گیردادن ما به پر شماهم گرفته!شما که دوستی ببین با خصم چه می کنیم!!!
اولا فکر می کردیم . آمار کامنتارو آشنایی های دنیای حقیقی بالامی بره!بعدترش به عین الرای!!! دیدیم که نه این عمل در دنیای مجاز هم قابلیت محقق شدن رو داره!منتها راه و روش داره واسه خودش که !البته ...اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم ... والی آخرِ پاراگراف قبلی!!!
و دیگه اونکه به قول یه رفیقی:" بعضیا جاذبه شون بیشتر از دافعه شونه! "و تقصیرخودمونه که چندتا آدم بی جاذبه دور هم گرداومدیم!!!!دوسال ما نوشتیم !شما یا خوندین یا نخونده نوشتین که خوب بود!ویا جملاتی درتائیدااون نوشته!(استثنائ هم بود که قابل به عرض نیست!)این واسه ما 3 حالت رو پیش میاره!
1- اینکه چیزی که ما می گیم شباهت به "وحی" داره!که هیچ کس روش حرف نمی زنه!ویا نمی تونه بزنه!!!
2-کسی نمی خونه و الکی می نویسه خوب بودو به مااطمینان می ده که قلم روان و زیبایی داریم!!!(روشی مرسوم از گذاشتن کامنت که بی شباهت به فحش نیست!!!)
3-کسی حرف مارو نمی فهمه و بی دلیل تائیدمون می کنه!از چه بابت ؟الله و اعلم!!!به نظر شما پدیده ی "رودرواسی" در دنیای مجازی قابل طرحه؟!؟یا اینکه کامنتی به طمع یک کامنتی در مقابل!؟! ...
البته شق چهارمی هم قابل تصوره و اون اینکه ما حرف نداریم!هرچی می گیم حقه!که اگه اینجوری بود جایی واسه ی گذاستن کامنت نمی ذاشتیم و یا نظرا رو با تائید نمایش می دادیم اونم از هر دویستا یکی شو!!!
دراخرعاجزانه تقاضا دارم درک کنین که حرف من سر کمیت نیست!!!
مجتبي
به نام يگانه نگار عالم ، حضرت ...
يه روز مسعود گفت بيامشهور بشيم و من هم كه تا اون روز درهاي زيادي رو زده بودم و نشده بود ( البته بعضي ها رو هم از جا در آوردم كه انداختنم بيرون ) با سر رفتم تو چراگاه .
حالا چراگاه يا چرا گاه هنوز هم نمي دونم ؟ اصلا چرا يا چرا ش رو هم نمي دونم .
خلاصه شروع كرديم و راستش نمي دونم چرا ادامه اش دادم تا حالا ؟
شايد بيكاري يكي از بزرگترين دلايلش باشه و آتش بازي با جيب خالي ، چون بچه فضولي ام ؟( البته از تمامي عزيزان تشكر ميكنم كه از معضل بيكاري جوانان هدف فرهنگ سازي داشته اند )
البته قرار بود از چرا حرف زده بشه .
ولي يه چيزي تو چراگاه برام مهمه ، كه ادم بهتره هر چقدر چريد هضمش هم بكنه و توي دور تسلسل نشخوار نيفته .
از اون جايي هم كه توي زندگي من چرايي وجود نداره شايد اشتباه اومدم شايد هم سئوالهاي من با چرا شروع نميشن مثلا :
بچه هايي كه گوشه خيابون فقرشون رو با وزن من و شما سرشكن مي كنن و بچه هايي كه كتاب فارسي اول دبستانشان " بابا " نداشت چه برسد به اينكه " آب و نان " هم بدهد . بچه هايي كه لبخند هاي گاه به گاهشان زينت چهار راه است نه گلهاي توي دستهاشان .
يك زماني آدمها پايشان به دانشگاه كه باز مي شد كك به تنبانشان مي افتاد و تافته اي مي شدند كه به گمانشان جدا بافته اند و به خيالشان علي آباد هم شهري است اما حالا آدمها توي كلاس سوم دبستان كه چشمشان به جدول ضرب مي افتد سرشان را توي حساب و كتاب مي كنند شايد مجبورند .
ادمهايي كه غمشان مي شود سيگارشان و يك روز اعتيادشان مي شود غمشان . ادمهايي كه رد كفشهايشان از روي شانه ها ي بقيه پاك نمي شود . زخمهايي كه كف دست آدمها دهان باز ميكند آخه دوره خنجر از پشت زدن گذشته حالا همه دستت رو مي گيرن تا بلند شي اما درد توي دستت رو ميذاري به حساب زخمهات ولي دستت رو كه باز ميكني تيغ توي دستت بهت مي خنده .
آدمهايي كه بارون اشكهاشون رو مي شوره . يا آدمهايي كه توي تقابل ارزشها به استيصال ميرسن .( كي گفته من و تو نيستيم ) عشق تابع اقتصاد . تابعي كه وقتي قيمت بنزين مي ره بالا آدمها از توي زندگي شون خطت ميزنن چون نفع نداري . بازي با ادبيات ديني و باورهاي مذهبي و اينكه من كي ام و تو كي ؟ من منم و تو تويي ؟
آره همه اينها سئوالا ولي با " چرا " شروع نميشن پس چرايي محسوب نمي شن .
اما يه سئوال دارم چرا من منم و تو نيستم يا تو من نيستي ؟؟
اما يه چرايي هم دارم كه چرا يك بي انصافي براي تنبيه من مداد را گذاشت لاي انگشتهام . آخه بي انصاف چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخر سر هم چون مخلوق خداييم بايد يادي كنيم
به نام خدا پايان .
مسعود
طبق قاعده الان بايد شروع كنم به بيان دلايل و بحث در باب علل مبدئه و مبقيه و اينكه كجا بوديم ، به كجا رسيديم و به كدوم سمت مي ريم ... اما اين روزا خيلي حس اونجوري نوشتن ندارم ! بگذريم كه مشتري هم نداره . پس بذار از اول شروع كنيم :
چراچراگاه ؟ تو چي فكر مي كني؟ پر كردن اوقات فراغت با يه سرگرمي جدي ؟ دليل خوبيه اما همش اين نيست ؛ الكي خوشي مفرط در وانفساي اين دنياي ... (جاي خالي را با كلمه مناسب پركنيد) ؟ آره اينم هست اما همش اين نيست ؛ ارضا يه مشت دغدغه ي شخصي كه به بعضيا بگي مي شه؟ خوب اينم هست اما همش اين نيست ؛ رسوندن حرفت به گوش چار آدم ديگه كه شايد (فقط شايد) حرفت رو بفهمن ؟ آره ! آره ! اما...اما همش اين نيست ؛ رفيق شدن با آدما از روي جنس فكر و سليقه شون ؟ ...ميل به خونده شدن به جاي ديده شدن ؟ طرف شدن با ذهن و دل آدما ؟ ...؟ همه اينام هست اما همش اينا نيست ؛
بذار تا بيست سوالي نشده خيالتو راحت كنم ، هزارتا ديگه از دلايل رنگارنگم كه بياري من ميگم آره اما همش اين نيست ؛ آخه اون دليل اصليه رو خودمم نمي دونم ! شايدم اصلا وجود نداره ! و شايدتر اينكه از بيانش عاجزم (قضيه ي گنگ خواب ديده رو كه شنيدي ؟) آره اينجوري روشنت كنم كه همه اين بالايي ها كه گفتي كم وبيش هست به علاوه يه دليل پنهون ديگه ! اگه يه روز همين جوري بي خيال چراگاه بشم ، مطمئن باش اون دليل مخفي ديگه وجود نداره ، يا اگه هست ديگه زورش به رخوت وميل به سكون نمي چربه ...
اون روز مي تونه همين امروز باشه ... يا فردا ... يا به قول قيصر امين پور «آن روز هرچه باشد / روزي شبيه ديروز / روزي شبيه فردا / روزي درست مثل همين روزهاي ماست / اما كسي چه مي د اند ؟ / شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! »(1)
راستي اين يكي رو نگفتي ! پس بذار من بگم ، يكي از دلايل مهم نوشتن ،و اينجا نوشتن، تويي ! بله خودتو مي گم ... چقدر بدم ميآد از آدمايي كه مي گن فقط واسه خودم مي نويسم ! يعني هيچ كس رو آدم حساب نمي كنم ... من اگه بنويسم واسه اينه كه خونده بشم ، اينو يادداشت كن هر وقت داشت يادم مي رفت بكوب تو سرم .
خيلي حرف زدم اما اصل حرف موند ! بذار يه بيت از خودم مهمونت كنم اگه از مزه ش خوشت نيومده تف كن بيرون .
هميشه آخر شعرم نگفته اي باقيست ،
همو كه بار دگر مي كند مرا آغاز .
|